تبليغاتX
BANELIOBVA
عکسها و جوکها و مطالبی که هیچ جای دیگه نمی بینید!!! وووااااایییییییییی

مرگ رنگ(1330 هجری شمسی)


 

زندگی خوابها (1332 هجری شمسی )



 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 16:14  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم، بهتر از برگ درخت

دوستانی، بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بو ها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

اهل کاشانم

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی، چه خیالی ... می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله ی مذهب بالا

تا ته کوچه ی شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پر پر می زد

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی دوری شبنم بود

کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز ...

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت :"شما"

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

زندگی رسم خوشآیندی است

زندگی وسعتی دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو

برود

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیتی دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

لب دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند

چیز بنویسد

به خیابان برود

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

... ! "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:34  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  |