تبليغاتX
BANELIOBVA
عکسها و جوکها و مطالبی که هیچ جای دیگه نمی بینید!!! وووااااایییییییییی
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:48  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:41  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:45  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:58  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:35  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:0  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:36  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:15  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:12  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:11  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 دریا کنار از صدفهای تهی پوشیده است
 جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند
پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است
 صدا نیست دریا پریان مدهوشند آب از نفس افتاده است
لحظه من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب آب اسطوره ای را به خک ارمغان خواهد کرد
 امشب سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت
 بی هیچ صدا زورقی تابان شب آب ها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سایه اش بر ر فت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پاروزنان از آن سوی هراس من خواهد رسید
 گریان به پیشبازش خواهم شتافت
در پرتو یکرنگی مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:7  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است درخت گرانبار شب است
 نمی لرزد آب از رفتن خسته است تو نیستی نوسان نیست
 تو نیستی و تپیدن گردابی است
 تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست
می ایی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد راز از هستی می پرد
میروی : چمن تاریک می شود جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود
 می گذری و ایینه نفس می کشد
جاده تخی است تو بار نخوای گشت و چششم به راه تو نیست
پگاه دروگران از جاده روبرو سر می رسند رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:5  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمنکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
 بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
 لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:3  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
 او به باغ آمد درونش تابنک
 سایه اش در زیر و بم ها ناپدید
 شاخه خم می شد به راهش مست بار
 او فراتر از جهان برگ و بر
 باغ سرشار از تراوش های سبز
 او درونش سبزتر سرشار تر
 در سر راهش درختی جان گرفت
 میوه اش همزاد همرنگ هراس
 پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آن را به خوابی ناشناس
در جنون چیدن از خود دور شد
 دست او لرزید ترسید از درخت
 شور چیدن ترس را از ریشه کند
 دست آمد میوه را چید از درخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:2  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
مغک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد
من ترا زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
 و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
 و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
 وهمیشه من ماندم و تاریک بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
 و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام
 سایه تر شده ام
 و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:1  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

بیراهه رفتی برده گام رهگذر راهی از من تا بی انجام مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر
در باغ ناتمامتو ای کودک شاخسار زمرد تنها نبود بر زمینه هولی می درخشید
در دامنه لالایی به چشمه وحشت می رفتی بازوانت دو ساحل ناهمرنگ شمشیر و نوازش بود
فریب را خندیدهای نه لبخند را ناشناسی را زیسته ای نه زیست را
و آن روز و آن لحظه از خود گریختی سر به بیابان یک درخت نهادی به بالش یک وهم
در پی چه بودی آن هنگام در راهی از من تا گوشه گیر سکت اینه درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردی گل را شب کردی در شب گل تنها ماندی گریستی
 همیشه بهار غم را آب دادی
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی بر تب شکوفه شبیخون زدی باغبان هول انگیز
و چه از این گویاتر خوشه شک پروردی
و آن شب آن تیره شب در زمین بستر بذر گریز افشاندی
و بالین آغاز سفر بود پایان سفر بود دری به فرود روزنه ای به اوج
گریستی من بی خبر بر هر جهش در هر آمد هر رفت
 وای من کودک تو در شب صخره ها از گود نیلی بالا چه می خواست؟
 چشم انداز حیرت شده بود پهنه انتظار ربوده راز گرفته نور
و تو تنها ترین من بودی
 و تو نزدیک ترین من بودی
و تو رساترین من بودی ای من سحرگاهی پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سرانگیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:0  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
 بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود اییم
 و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم
از روزن آن سوها بنگریم در به نوازش خطر بگشاییم
 خود روی دلهره پرپر کنیم
 نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانیم پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم
 ماندیم در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
 کنار ما ریشه بی شوری است برکنیم
 و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را ب ه تپش دراییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان اییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
 و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود اییم و بی پروا فرود اییم
بر خود خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
ماوزش صخره ایم ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم ما گام شبانه ایم
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم
 تراوش آبیم و در انتظار سبوییم
 در میوه چینی بی گاه رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید
 بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار ایینه روان باشیم به درخت درخت راپاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:59  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:58  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

سر برداشتم
زنبوری در خیالم پرزد
یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟
 در بیداری سهمنک
آهنگی دریا نوسان شنیدم به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان برخاستم
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشی نشانده بود
 در خورشید چمن ها خزنده ای یدده گشود
 چشمانش بیکرانی برکه را نوشید
بازی سایه پروازش را به زمین کشید
و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد چشم انداز بزرگ
در این جوش شگفتانگیز کو قطره وهم ؟
بال ها سایه پرواز را گم کرده اند
گلبرگ سنگینی زنبور را انتظار می کشد
به طراوت خک دست می کشم
نمنکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند
به آب روان نزدیک می شوم
 نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند
رمز ها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند
جوانه شور مرا دریاب نورسته زود آشنا
درود ای لحظه شفاف در بیکران تو زنبوری پر می زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:54  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 

میان لحظه و خک ساقه گرانبار هراسی نیست
 همراه ما ابدیت گلها پیوسته ایم
تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار
تراوش رمزی در شیار تماشا نیست
نه در این خک رس نشانه ترس
 و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت
در صدای پرنده فرو شو
 اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمی کند
 در پرواز عقاب
تصویر ورطه نمی افتد
سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد
 و فراتر
میان خوشه و خورشید
 نهیب داس از هم درید
میان لبخند و لب
 خنجر زمان در هم شکست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:53  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
 درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
 این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
 گفتی نهال از طوفان می هراسد
 و اینک ببالید نورستهترین نهالان
 که تهاجم بر باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
 و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:52  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
 دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که منهستم
 آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
 کو چشمی آرزومند ؟
با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
 و اینجا افسانه نمی گویم
 نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و قصه نمی پردازم
در باغستان من شاخه بارورم خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
 در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
 من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
 تو در راهی
 من رسیدهام
 اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
 میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:50  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
 مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
 او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگی نزدیک او
 دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه میزد خنده تاریک او

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:50  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:49  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

تردید من برگ نگاه
 می روی با موج خاموشی کجا ؟
 ریشهام از هوشیاری خورده آب
 من کجا فراموشی کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
 زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی ایینه را لبریز کرد
 طرح من آلوده شد با آفتاب
 اندوهی خم شد فراز شط نور
 چشم من در آب می بیند مرا
 سایه ترسی به رهلغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا
 در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لبها ره نیافت
 ریگ باد آواره ای را باد برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 به کنار تپه شب رسید
 با طنین روشن پایش اینه فضا را شکست
دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
 و تابش بیراهه ها
 و بیکران ریگستان سکوت را
 و او پیکره اش خاموشی بود
لالایی اندوهی بر ما وزید
 تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت
و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید
در ته چشمانش تپه شب فرو ریخت
و من
 در شکوه تماشا فراموشی صدا بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:46  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 ایینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند
درها عبور غمنک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه قضا رافشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها بستر خکی غربت ها فراموشی آتش هاست
 میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:45  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

شبنم مهتاب می بارد
دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر
 می درخشد روی خک ایینه ای بی طرح
مرز می لغزد ز روی دست
من کجا لغزیده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام اینه
برگ تصویری نمی افتد در این مرداب
او خدای دشت می پیچد صدایش در بخار دره های دور
 مو پریشان های باد
گرد خواب از تن بیفشانید
دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت
دانه را در خک اینه نهان سازید
مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خک ترد و بی نم ایینه می کارند
 او خدای دشت می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی
در عطش می سوزد کنون دانه تاریک
 خک ایینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب
حوریان چشمه با سر پنجه های سیم
 می زدایند از بلور دیده در خواب
ابر چشم حوریان چشمه می بارد
 تار و پود خک می لرزد
 می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری
 ای خدای دشت نیلوفر
 کو کلید نقره درهای بیداری؟
در نشیب شب صدای حوریان چشمه م یلغزد
ای در این افسون نهاده پای
چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر
 باز کن درهای بی روزن
 تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند
 حوریان چشمه شویید از نگاهم نقش جادو را
 مو پریشان باد
برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید
حوریان و مو پریشانها هم آوا
او ز روزن های عطر آلود
 روی خک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ
 لذتی تاریک می سوزد نگاهش را
 ای خدای دشت نیلوفر
بازگردان رهرو بی تاب را از جاده رویا
 کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟
دستهای شب مه آلود است
شعله ای از روی اینه چو موجی می رود بالا
کیست این آتش تن بی طرح و رویایی؟
ای خدای دشت نیلوفر
 نیست در من تاب زیبایی
 حوریان چشمه در زیر غبار ماه
ای تماشا برده تاب تو
 زد جوانه شاخه عریان خواب تو
در شب شفاف
او طنین جام تنهایی است
تار و پودش رنج و زیبایی است
ر بخار دره های دور می پیچد صدا آرام
او طنین جام تنهایی است
 تار و پودش رنج و زیبایی است
رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ
من درون نور باران قصر سیم کودکی بودم
جوی رویاها گلیمی برد
همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی
پنجه ام در مرز بیداری
 در مه تاریک نومیدی فرو می رفت
 ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر
دور از هم در کجا سرگشته می رفتیم
ما دو شط وحشی آهنگ
ما دو مرغ شاخه اندوه
 ما دو موج سرکش همرنگ ؟
مو پرشان های باد از دوردست دشت
تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او
ای نسیم سرد هوشیاری
 دور کن موج نگاهش را
از کنارروزن رنگین بیداری
در ته شب حوریان چشمه می خوانند
 ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را
زیر چرخ وحشی گردونه خورشید
بشکند گر پیکر بی تاب اینه
او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر
او گل بی طرح اینه
او شکوه شبنم رویا
خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را
 کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟
او خدای دشت نیلوفر
 جام شب را میکند لبریز آوایش
 زیر برگ ایینه را پنهان کنید از چشم
مو پریشان های باد
 با هزاران دامن پر بر گ
بیکران دشت ها را درنوردیده
 می رسد آهنگشان از مرز خاموشی
ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی
رنگ می بازد شب جادو
 گم شده ایینه در دود فراموشی
در پس گردونه خورشید گردی می رود بالا ز خکستر
و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد
با غبار آبی گلهای نیلوفر
باز شد درهای بیداری
پای درها لحظه وحشت فرو لغزید
سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم
روزن رویا بخار نور را نوشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:44  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

کنار مشتی خک
در دوردست خودم تنها نشسته ام
 نوسان خک ها شد
 و خک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت
 شبیه هیچ شده ای
چهره ات را به سردی خک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه بعد و از ابن پنجره ای که به روی احساسم گشوده شود
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده می دهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند
از پمجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم
 بیهوده بود بیهوده بود
این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی ها و دریچه روشن قصه ها زیر این آوار رفت
آن طرف سیاهی من پیداست
 روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام شبیه غمی
 و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام
 روی این پله ها غمی تنها نشست
دراین دهلیز ها انتظاری سرگردان بود
 من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد
 در سایه آفتاب این درخت اقاقیا گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد
خورشید در پنجره می سوزد
 پنجره لبریز برگها شد
با برگی لغزیدم
پیوند رشته ها با من نیست
 من هوای خودم را می نوشم
و در دوردست خودم تنها نشسته ام
 انگشتم خکها را زیر و رو می کند
 و تصویر ها را به هم می پاشد
می لغزد خوابش می برد
 تصویری می کشد تصویری سبز شاخه ها برگ ها
روی باغ های روشن پرواز می کنم
 چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد
می پرم می پرم
روی دشتی دور افتاده
آفتاب بالهایم را می سوزاند و من در نفرت بیداری به خک می افتم
کسی روی خکستر بالهایم راه می رود
دستی روی پیشانی ام کشیده شد من سایه شدم
شاسوسا تو هستی ؟
 دیر کردی
 از لالایی کودکی تا خیریگ این آفتاب انتظار ترا داشتم
 در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه
 در آفتاب مرمرها
ودر این عطش تاریکی صدایت می زنم شاسوسا
این دشت آفتابی را شب کن
تا من راه گمشده را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم
شاسوسا وزش سیاه و برهنه
 خک زندگی ام را فراگیر
 لبهایش از سکوت بود
 انگشتش به هیچ سو لغزید
ناگهان طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد
روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام
 دستهایم پر از بیهودگی جست و جوهاست
من دیرین تنها دراین دشت ها پرسه زد
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود
روی غمی به راه افتاده ام
به شبی نزدیکم سیاهی من پیداست
در شب آن روزها فانوس گرفته ام
 درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده
 برگهایش خوابیده اند شبیه لالایی شده اند
مادرم را می شنوم
خورشید با پنجره آمیخته
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست
گهواره ای نوسان می کند
پشت این دیوار کتیبه ای می تراشند
می شنوی ؟
 میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم
انگار دری به سردی خک باز کردم
 گورستان به زندگی ام تابید
بازی های کودکی ام روی این سنگهای سیاه پلاسیدند
 سنگ ها را می شنوم ابدیت غم
 کنار قبر امتظار چه بیهوده است
شاسوسا روی مرمر سیاهی روییده بود
شاسوسا شبیه تاریک من
به آفتاب آلوده ام
 تارکم کن تاریک تاریک شب اندامت را در من ریز
 دستم را ببین راه زندگی ام در تو خاموش می شود
راهی در تهی سفری به تاریکی
صدای زنگ قافله را می شنوی ؟
با مشتی کابوس همسفر شده ام
راه از شب آغاز شد به آفتاب رسید و کنون از مرز تاریکی می گذرد
قافله از رودی کم ژرفا گذشت
سپیده دم روی موج ها ریخت
 چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد
شاسوسا شاسوسا
 در مه تصویر ها قبر ها نفس می کشند
لبخند شاسوسا به خک می ریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد کتیبه ای
سنگ نوسان می کند
 گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد ادیت در شاخه هاست
کنار مشتی خک
 در دوردست خودم تنها نشستهام
 برگها روی احساسم می لغزند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:42  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 به روی شط وحشت برگی لرزانم
 ریشه ات را بیاویز
من از صدا ها گذشتم
روشنی را رها کردم
رویای کلید از دستم افتاد
کنار راه زمان دراز کشیدم
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند
خک تپید
هوا موجی زد
 علف ها ریزش رویا ها رادر چشمانم شنیدند
میان دو دوست تمنایم روییدی
 در من تراویدی
 آهنگ تاریک اندامت را شنیدم
نه صدایم و نه روشنی
طنین تنهای تو هستم
 طنین تاریکی تو
سکوتم را شنیدی
 بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست
 درها را خواهم گشود
 در شب جاویدان خواهم وزید
چشمانت را گشودی
شب در من فرود آمد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:41  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

در یداری لحظه ها
 پیکرم کنار نهر خروشان لغزید
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
 و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
 پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
 طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد
 تصویری شکست
 خیالی از هم گسیخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:40  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 8:58  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:37  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:29  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:19  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

ر
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:5  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:50  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:46  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:51  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:42  توسط بنفشه گلکار  | 

گروه خون و RH
درصد افراد با این گروه خونی
O +
40 %
O -
7 %
A +
34 %
A -
6 %
B +
8 %
B -
1 %
AB +
3 %
AB -
1 %
 
آیا بین گروه خون و ویژگی های شخصیتی رابطه ای وجود دارد؟
بر اساس تحقیقات یک موسسه ژاپنی که بر روی رابطه گروه خون افراد با ویژگی های شخصیتی آن ها کار می کند، افراد با گرو ه های خونی مشابه دارای شخصیت ها مشابهی هستند. آیا شما با این طبقه بندی موافق هستید؟ 
 
TYPE O
شما می خواهید که بر دیگران رهبری کنید و وقتی چیزی را می خواهید هر کاری برای به دست آوردن آن می کنید. . شما دیگران را به دنبال خود می کشید، وفادارید و پر انرژی، شما حسود هستید و به راحتی می توانید با دیگران رقابت کنید.
TYPE A
شما به هارمونی، آرامش و سازماندهی کار ها علاقه مند هستید. با دیگران به خوبی همکاری می کنید و احساساتی، صبور و حساس هستید. در کنار این ها شما سخت کوش هستید و می توانید در رویاروی با مسایل آرامش خود را حفظ کنید.
TYPE B
شما کاملا فرد گرا هستید و می خواهید هر کاری را به روش خودتان انجام دهید. شما خلاق و انعطاف پذیر هستید به گونه ای که می توانید با هر موقعیتی به آسانی تطبیق پیدا کنید. ولی اصرار شما بر مستقل بودن گاه بیش از حد است و به نقطه ضعف شما تبدیل میشود.
TYPE AB
دوست داشتنی و مسلط به نفس. شما معمولا محبوب هستید و با افراد به راحتی رابطه برقرار می کنید. شما توانایی خوبی در سرگرم کردن دیگران دارید ولی به راحتی با کسی صمیمی نمی شوید. کمی در تصمیم گیری مشکل دارید.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:29  توسط بنفشه گلکار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:59  توسط بنفشه گلکار  | 

مرگ رنگ(1330 هجری شمسی)


 

زندگی خوابها (1332 هجری شمسی )



 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 16:14  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:46  توسط بنفشه گلکار  | 


 
 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:44  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 
پس از لحظه های دراز
بر درخت خکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
 که به راه افتادم
 پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
 و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
 که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
 و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:42  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  | 

 
نوری به زمین فرود آمد
 دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
 به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپادیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشنی همراهشان می خزید
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا کردم
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
ی پایم را ازراه دوری می شنیدم
 شاید از بیابانی می گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
 ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
 و من در اضطرابی زنده شدم
 دو جا پا هستی ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:34  توسط امیر یاشا هوشنگیان طهرانی  |